تبليغاتX
گفت و شنود
حقیقت

سلام دوستان

شما در آیینه چه چیزی میبینین؟

 

 

 

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:53 قبل از ظهر  توسط بنده خدا  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط بنده خدا  | 
 

 

 

 

سلام دوستان وصاحبدلان

این حکایت ر و پیرمردی امروز صبح برام تعریف کرد تو این اتفاقات سیاسی چند روزه برام بیطرفی و

بی اطلاعیش از دنیا جالب بود

پیرمرد میگفت:

یه روز پیرمردی خار کن بعد از یه روز گرم تو بیابون وقتی پشته خارهاش رو جمع کرد دید خیلی سنگین 

ودیگه پیر شده نمیتونه برداره تو دلش گله کرد از خدا وگفت:ای خدا چرا عزراییل رو نمیفرستی تا من رو بکشه راحت بشم از این زندگی پر از مکنت ودرد وغم

چند لحظه نگذشته بود که دید مردی به او نزدیک میشه

مرد اومد وسلام داد وگفت کاری با من داشتی

پیرمرد پرسید شما؟

مرد گفت عزراییل هستم

پیرمرد خندید وخوشحال گفت:

خوب شد اومدی این پشته خار سنگینه اگه زحمتی نیست کمک کن بزارم رو دوشم تا زودتر برسم خونه

چون بچه ها منتظرن؟؟؟؟؟؟

تا بعد....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط بنده خدا  | 

سلام دوستان و صاحبدلان

مجموعه عکس وشعر از استاد شهریار تقدیم شما عزیزان امید که مفید واقع گردد

این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟

آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌كند
در شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمى كردی سفر
این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟  

*************                   

بایرامیدی گئجه قوشو اوخوردو
اداخلی قیز بیک جورابین توخوردو
هر کس شالین بیر باجادان سوخوردو
ای نه گوزل قایدادی شال ساللاماق
بیک شالینا بایراملیغین باغلاماق

شال ایسته دیم منده ائوده اغلادیم
بیر شال الیب تئز بئلیمه باغلادیم
غلام گیله قاشدیم شالی ساللادیم
فاطما خالا منه جوراب باغلادی
خان ننه می یادا سالیب اغلادی

 

حیدر بابا ایگیت امک ایتیر مز

عومور گئچر ,افسوس بره بیتیرمز

نامرد اولان عومری باش ا یئتیرمز

بیزده ,والله اونوتماریق سیزلری

گورنمه سک حلال ائدون بیزلری

***

ایگیت: جوانمرد

امک: حق دوستی و نان و نمک

ایتیرمز: گم نمیکنه

گئچر : میگذره

بره بیتیرمزه : چاره نمیکنه

ممنون از حضورتون

تا بعد...

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط بنده خدا  | 

با عرض سلام

عید ۱۳۸۸ بر تمام حقیقت جویان جهان مبارک باد

 

 

شايد اين مطلب هيچ ربطي به اين ايام يعني ايام عيد نداشته باشه اما نميدونم چرا وچطور  من و جذب خودش كرد اين نوشته ها وعكسها از وبلاگ دوست عزيزي كوپي شده و تشكر وقدر داني از ايشون ميكنم كه اين مطالب رو جمع آوري كرده و براي بنده فايده داشت اميد كه شما عزيزان نيز بهره ببرين

در مورد روح انسان

 

نظر فلاسفه درباره رابطه روح و بدن


يکى از بحثهاى اساسى انسانشناسى، ارتباط ساحتهاى وجود انسان، يعنى روح و بدن اوست. از ديرباز انديشمندان و صاحبنظران با سه سؤال در زمينه ارتباط روح و بدن و چگونگى تاثير و تاثر اين دو بر هم، روبرو بوده اند:



1 - اگر انسان آميخته اى از روح مجرد و بدن مادى است و از دو حقيقت بيگانه ترکيب يافته است، ارتباط اين دو و نيز ماهيت واحده انسان چگونه توجيه پذير است؟ به عبارت ديگر، اگر انسان از جوهر مجرد نفسانى و جوهر مادى جسمانى ترکيب يافته است، آيا روح و بدن در اصل هستى و در آغاز پيدايش هيچگونه ارتباطى با هم نداشته و به طور کلى از هم بيگانه بوده اند، يا اينکه در اصل هستى ارتباط عميق و بنيادين داشته و دارند؟



در مورد ارتباط روح و بدن، پاسخ فلاسفه بزرگ متفاوت است، از جمله:



نظريه اول: بيگانگى روح از بدن



افلاطون مى گويد: روح، جوهر مجردى است (پيراسته از جرم، زمان، مکان، انقسام پذيرى و...) که بالفعل وقديم است و قبل از بدن موجود بوده و فعليت داشته است; ولى بدن جوهرى است جسمانى، روح از مرتبه خود تنزل کرده و به بدن تعلق مى گيرد. بنابراين روح انسان از عالم ديگرى است و به جسم هبوط کرده است و بدن به منزله زندان اوست. روح از عالم ملکوت است و از آن عالم تنزل نموده و در زندان تن گرفتار شده است. بر اين اساس، اين دو در اصل هستى هيچ ارتباطى با هم ندارند وکاملا از هم بيگانه هستند. نفس، موجودى مجرد، بالفعل، قديم و ملکوتى است ولى بدن، موجودى جسمانى، حادث و دنيوى است.


به طور اختصار مى توان سؤالات زير را درباره اين نظريه ارائه کرد:



اولا: ماهيت واحد انسان بر اساس اين نظريه چگونه توجيه پذير است؟ آيا ترکيب روح و بدن ترکيب انضمامى نخواهد بود؟
ثانيا: ارتباط روح و بدن چگونه ارتباطى خواهد بود ووقتى دو عنصر بيگانه و دو حقيقت متضاد، ماهيت انسان را تشکيل مى دهند، تصوير ارتباط اين دو چگونه خواهدبود؟ آيا ارتباط اين دو، بسيار کمرنگ و سطحى نخواهد بود؟
ثالثا: در صورت فعليت نفس و کامل بودن او پيش از بدن، چه امرى باعث شد که از عالم ملکوت هبوط نمايد و در زندان تن زندانى شود؟



نظريه دوم: وابستگى روح و بدن



ارسطو نظريه استاد خود (افلاطون) را نپذيرفت ومعتقد شد که رابطه روح و بدن، عميق و وثيق است واين ارتباط، بر اساس ارتباط صورت با ماده قابل توجيه است. در نظريه ارسطو نه تنها از قديم بودن روح وفعليت آن پيش ازبدن اثرى نيست، بلکه روح را حادث به پيدايش بدن مى داند و به ادله اى نيز استناد کرده است. اين نظريه نفس و بدن را دو عنصر جدايى ناپذير مى داند.; نفس، صورت جسم است و هر صورتى با ماده خود تلائم و سازگارى دارد و روح و جسم با هم و همراه هم به وجود مى آيند و ترکيب روح و بدن، ترکيبى اتحادى است; نه اينکه انسان از دو ذات و دو ماهيت ترکيب يافته باشد، نيمى از حقيقت انسان، جسمانيت او باشد و نيم ديگر نفسانيت او. اين چنين نيست که انسانيت انسان به صورت اوست و آن روح مجرد اوست که انديشه، اراده و حالات گوناگون انسان به آن وابسته است و نقش اصلى را در بروز و ظهور اين آثار به عهده دارد. اين نظريه مورد پذيرش مشائيان، از جمله فارابى و ابن سينا نيز قرار گرفته است.


در باره اين نظر ارسطو سؤالهايى مطرح است:



1 - آيا هنگامى که روح به بدن تعلق مى گيرد، موادتشکيل دهنده بدن انسان و ميليونها سلول زنده آن، هر کدام صورت و فعليت خاص خود را دارند و روح به عنوان صورت فوقانى به آنها تعلق مى گيرد؟ يا آنچه در انسان زنده فعليت دارد فقط روح اوست و بدن وى بالقوه موجود است؟



2 - آيا مى توان پذيرفت که بدن انسان هنگام تعلق روح به آن، وجود بالفعلى جداى از وجود روح ندارد وهنگامى که انسان مى ميرد و روح از بدنش مفارقت مى يابد، بدن وجود بالفعل مى يابد و صورت جديدى پيدامى کند؟



3 - چگونه مى توان صورتهاى طولى و عرضى را از هم جدا کرد و باز شناخت؟




نظريه سوم: ديدگاه شيخ اشراق
شيخ اشراق در زمينه ارتباط روح و بدن سه سخن اساسى دارد:
الف: حدوث روح به حدوث بدن است; سهروردى معتقد است که روح انسان قبل از بدن وجود نداشته است; نه فعليتى داشته و نه مى توان او را قديم دانست. وى سخن افلاطون و نوافلاطونيان را نمى پذيرد و مى گويد: اگر روح قبل از جسم وجود داشته، چه چيزى او را به مفارقت از عالم قدس واداشته است؟ آن که در عالم نور است چه اشتياقى به عالم ظلمت دارد و چگونه ممکن است روح را - که به نظر شما قديم است - چيز حادثى، جذب کند؟ اگر روح در عالم علوى موجود بوده و فعليت داشته است، چگونه به جسم تعلق گرفته است (مگر کامل نبوده است؟); نيز اگر روح قبل از جسم موجود بوده است، چون روح هر انسانى با روح ديگران در نوع متفق هستند و اختلافى ندارند، بايد همه ارواح، قبل از ورود به جسم مادى دقيقا در شرايط يکسانى بسر ببرند. ضمنا اگر وجود روح قبل از وجود جسم باشد، يا تدبير دارد يا ندارد؟ اگر تدبير دارد چه چيزى را تدبير مى کند و اگر تدبير ندارد - که ندارد - پس معطل مى ماند; بنابراين، حدوث روح به حدوث بدن است و قديم نيست.
ب: تدبير نفس ناطقه به واسطه روح حيوانى است; شيخ اشراق معتقد است از آنجا که روح انسان در کمال لطافت و تجرد است و از مکان، زمان و ماده منزه است، نمى تواند بدون وساطت، براى جسم مادى تدبير کند. بر اين اساس بين روح و بدن، واسطه اى به نام «روح حيوانى » وجود دارد و نفس ناطقه و روح انسانى، به طور مستقيم در روح حيوانى - که در جميع اجزاى بدن سارى و جارى است و منبع آن حفره چپ قلب است و عامل قواى مدرکه و محرکه است - تصرف کرده و توسط آن بدن را هدايت مى کند.



ج: رابطه شوقى; شيخ اشراق مى گويد: هنگامى که بدن انسان آماده شد، نفس ناطقه از عالم روحانى افاضه مى گردد; در واقع وقتى بدن آماده پذيرش روح شد، روح انسانى ايجاد شده و به او تعلق مى گيرد. رابطه روح و بدن رابطه شوقى است; زيرا روح هرچند ذاتا تجرد دارد، ولى از نظر فعل وابسته به بدن است و فعليت يافتن روح، تنها از راه تعلق به بدن ميسر است. وى در حکمة الاشراق صريحا چنين مى گويد: وکان علاقته مع البدن لفقره فى نفسه (شرح حکمة الاشراق، ص 514) . بنابراين تعلق روح به بدن، به اين علت است که بالفعل شدن روح و تکامل قطعى وفعلى آن، تنها از راه تعلق به بدن است. از سوى ديگر بدن نيز نيازمند تدبير نفس ناطقه است و بدون آن راه به جايى نمى برد.



بر اساس اين نظريه، ارتباط روح ابتدا با روح  حيوانى است و سپس به واسطه روح حيوانى با بدن ارتباط پيدا مى کند. نظريه شيخ اشراق از جهات زير قابل تامل است:
1 - شيخ اشراق به اين معنى روح را جسمانية الحدوث و روحانية البقاء دانسته است که روح پيش از پيدايش بدن وجود ندارد و هيچ گونه فعليتى براى او نيست; بلکه وقتى بدن آماده پذيرش روح شد، روح بر آن افاضه مى شود; بنابراين در اصل پيدايش و در آغاز هستى، ارتباط آنها، ارتباط دو موجود مجرد و مادى است و هيچ کدام به واسطه ديگرى تکون نيافته است.



2 - رابطه روح و بدن براساس ارتباط شوقى توجيه شده است، نه بر اساس ماده و صورت. اين سخن هرچند توجه تازه اى به ماهيت روح و بدن است، ولى آن گونه که شايسته است رابطه شوقى در آن تبيين نشده است.



3 - بدن و روح در کمال و نقص، عکس يکديگر هستند; هرقدر انسان از شواغل مادى و حجاب تن رهايى يابد، به همان مقدار به حيات واقعى نزديک مى شود. بر اين اساس، بدن حجاب روح و زندان اوست، پس چگونه مى توان ماهيت مادى انسان را توجيه کرد؟ تاکنون روشن شد که: افلاطون بر دوگانگى روح و بدن و بيگانگى آنها از هم تاکيد کرده است و در نظريه ارسطو و شيخ اشراق، هرچند از دوگانگى و بيگانگى روح و بدن اثرى نيست، ولى ارتباط واقعى و بنيادين روح و بدن تبيين نشده و آنچه بيان شده است، داراى ابهام است.



نظريه چهارم: يگانگى روح و بدن



صدر المتالهين شيرازى در زمينه ارتباط روح و بدن، به ديدگاهى نو دست يافته است که در تاريخ تفکر اسلامى بسيار بديع و با اهميت است. وى بر اساس حرکت جوهرى ارتباط روح و بدن را بيان کرده است و در اين زمينه به نتايج مهمى درباره روح دست يافته است که به آن مى پردازيم:


الف: جسمانية الحدوث و روحانية البقاء;


 


صدرالمتالهين معتقد است روح پيش از جسم وجود نداشته است و اينگونه نيست که قبل از تعلق و ارتباط با بدن، فعليت داشته و سپس به بدن تعلق يافته باشد. روح به وسيله حرکت جوهرى ماده تکون يافته است و هرچند خاصيت و اثر ماده نيست، اما کمال جوهرى ماده است; بنابراين مبدا پيدايش روح، ماده جسمانى است. بر اساس حرکت جوهرى، ماده بدنى اين استعداد را دارد که در دامان خود موجودى بپروراند که مراحل وجودى را از ضعف به کمال طى نمايد. بنابراين استعداد و آمادگى بدنى و حرکت در جوهر از شرايط وجود روح است و روح در ضمن جوهر بودن با بدن وابستگى حقيقى دارد. معناى جسمانية الحدوث و روحانية البقاء بودن روح اين است که رابطه روح و جسم، رابطه اى بنيادين، عميق و در اصل هستى است. خلاصه اينکه; ماده جسمانى، در ذات و جوهر خود کامل شده و داراى درجه اى از وجود مى شود که به حسب آن درجه، غيرمادى و غيرجسمانى است و آثار و خواص روحى از قبيل انديشه، اراده و حالات روحى ديگر، مربوط به آن درجه از وجود است.
وى مى گويد: وقتى در قرآن تدبر مى نمودم، آيه دوازدهم سوره مؤمنون را به دقت مطالعه کردم، متوجه شدم خداوند پس از بيان مراحل پيدايش مادى انسان (نطفه، علقه، مضغه، عظام و لحم و تکميل بدن) مى فرمايد: ثم انشاناه خلقا آخر.. . يعنى همين ماده بدنى را آفرينش ديگرى کرد. به فعليتى جديد در آورديم. پس ارتباط روح و جسم، بنيادين و در آغاز پيدايش واصل هستى بوده است.



ب: هويت روح وابسته به بدن است;


 


ارتباط روح و بدن رابطه خارجى عرضى نيست; بلکه نحوه وجود روح و نفسيت آن به اين است که با بدن ارتباط دارد. روح موجودى جوهرى است که در هويتش ارتباط با بدن وجود دارد و بر او عارض نشده است. پس ارتباط روح و جسم، ارتباط زايد بر ذات نيست; بلکه در محور وجود و ذات روح، ارتباط با بدن نهفته است.



ج: اشتداد جوهرى، تکامل است نه تجافى;


 


 برخى مى پندارند وقتى ماده بدنى در اشتداد خود و در حرکت و تغيير جوهرى خود، به مرحله اى مى رسد که تجرد داشته، ماده تبديل به وجود برتر مى شود، بايد از ماده کاسته شود. صدرالمتالهين در جواب اين پندار مى گويد: موجود مادى و موجود مجرد دو حقيقت متباين نيستند، بلکه صدر وذيل يک حقيقت هستند; موجود مجرد صدرنشين است و موجود مادى در ذيل جاى دارد. بر اين اساس دگرگونى وحرکت از ماده شروع مى شود تا به مرحله اى برسد که تجرد نفسانى پيدا کند. خلاصه اينکه: اگر تجافى اى در کار بود، قطعا مى بايست از ماده کاسته شود ولى اين حالت، ترقى و تکامل و اشتداد وجود است.



د: انسان نوع الانواع نيست;


با توجه به اشتداد و دگرگونى در وجود و حرکت جوهرى، روح انسان پس از تعلق به بدن - چون از نظر فعل، مادى است و تجرد تام ندارد و از اين جهت نيز به جسم نيازمند است - در حرکت وجودى نيز تداوم پيدا مى کند. اينجاست که هويت روح وتکامل و انحطاط او در گرو اعمال و رفتار انسان است وروح وامدار روش، منش، ملکات و خصلتهاست. ممکن است اين روح به سوى خوى حيوانى حرکت کند وممکن است به سوى فرشته خويى دايت شود (تا خود انسان چه بخواهد). براى روح انسان مراتب بسيارى وجود دارد که بالاترين آنها از آن انبيا و اولياست. براساس نظريه افلاطون، رابطه روح و جسم سطحى است و اين دو به طور کلى از هم بيگانه هستند. چون روح پيش از بدن موجود بوده و فعليت تام داشته است، بنابراين هم قديم بوده است و هم بالفعل; ولى بدن امرى حادث و جسمانى است و اين دو هيچ ارتباطى با يکديگر ندارند.



نتيجه ديدگاه ارسطو و مشائيان هم اين است که: روح پيش از بدن وجود نداشته و پيدايى آن به حدوث بدن است و ارتباط اين دو براساس ارتباط صورت و ماده توجيه مى شود. البته ارتباط روح و بدن در اصل هستى ارتباطى يکطرفه است و هنگامى که بدن آماده روح پذيرى مى شود، روح از عالم بالا حادث شده و به بدن تعلق مى گيرد. شيخ اشراق نيز روح را حادث به حدوث بدن مى داند، ولى ارتباط اين دو را بر اساس حب و شوق توجيه مى کند و مى گويد: همانگونه که بدن به مدبر نياز دارد و به مدبر خود شوق دارد و ابزار کمال خود را مى جويد، بنابراين ارتباط روح و بدن ارتباطى دو طرفه است. بر اساس دو راى اخير، نوعى ارتباط واقعى ميان روح و بدن به اثبات رسيد و دوگانگى روح و بدن - آنگونه که در راى افلاطون به چشم مى خورد - در آنها منتفى شد، ولى باز هم به جنبه يگانگى روح و بدن و ارتباط وثيق و عميق آنها توجه نشده است.



براساس نظريه صدرالمتالهين ارتباط روح و بدن، ارتباطى متقابل، ژرف و در اصل هستى است. در اين نظريه، ديگر سخن از تعلق روح به بدن و فعليت روح پيش از بدن نيست; بلکه ماده در ذات خود و جوهريت خود اشتداد پيدا مى کند، پيش مى رود و به درجه اى از وجود مى رسد که به حسب آن درجه، غيرمادى و غيرجسمانى است و آثار خواص روحى مربوط به آن درجه است. بنابراين، سخن از يگانگى روح و بدن است. در نظريه ملاصدرا اين نکته قابل تامل است که حرکت جوهرى و اشتداد و تکامل ماده، حقايقى غيرقابل انکار هستند; اما بايد دانست که ماده جسمانى، در ذات و جوهره وجودى خود متکامل مى شود، اشتداد وجود پيدا مى کند و آن چنان پيش مى رود که از نظر خصوصيات فيزيولوژيکى، از اندام گياه و حيوان کاملتر و معتدلتر مى شود و به جايى مى رسد که شايستگى افاضه نفس ناطقه و روح پذيرى را پيدا مى کند و در تکامل و اشتداد وجودى، به جايى مى رسد که تناسبى بين روح مجرد و بدن جسمانى لطيف و معتدل پديد مى آيد و بر اين اساس ارتباط واقعى اين دو و تناسب وجودى اين دو کاملا توجيه پذير است.

 

در آخر يه بيت شعر   بنده خودم تقديم شما دوستان ميكنم

مولانا در مورد روح انسان ميفرمايند:

جان جان است اگر جاي ندارد چه عجب

ايكنه جا ميطلبد در تن ما هست كجاست

عقل تا مست نشد از چون وچرا پست نشد

او كه مست شد از چون وچرا رست كجاست

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط بنده خدا  |